| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
زود بود دایی سعید زود , خیلی زود هنوز زیر آوار این خبر دست وپا میزنم. اینطور وقتها به سعید زنگ میزدم حالا به که زنگ بزنم. پانزده سال دوستی مداوم و بیوقفه، پانزده سال دیالوگ و مکالمه با سعید به یکباره پاره شده است و من آویزان. تمام این پانزده سال در قالب تصویرهایی پراکنده روبرویم رژه میروند. باید برگردم به بهمن سرد و برفی سال 71 که وارد دانشکده میراث فرهنگی شدم آن زمانی که سعید جوان، شاداب و پرانرژی یک ترم جلو تر از من بود. حالا هر چه ذهنم را میکاوم لحظهی شکل گیری این دوستی را پیدا نمیکنم. سعید تنها دانشجوی تهرانی بود که خانه نمی رفت و میماند خوابگاه. شروع این دوستی شاید وقتی بود که یکی از داستانهایم را برایش خواندم واز آن همه کتابی که خوانده بود حیرت کردم. سعید واسطه آشنایی من و مسعود احمدی و چاپ مجموعه داستان اولم بود. آن دو سال رویایی وخوش زود تمام شد وبساط زندگی خوابگاهی برچیده شد اما سعید ماند وماند و ماند تا همین عصر سهشنبه 15 خرداد که آخرین sms هایش را برایم فرستاد چهارشنبه از sms هایش خبری نبود. عصر پنجشنبه میروم دفتر مجله تک وتنها، وبلاگ یوسف را که باز میکنم مات ومبهوت میمانم زنگ که میزنم یوسف نمیتواند حرف بزند گوشی را میدهد به محسن فرجی همه چیز تمام شده است بچهها از قم برمیگردند باور نمیکنم، این کابوس تمام نمیشود. صبح جمعه موبایلم زنگ میزند و اسم سعید روی گوشی ظاهر میشود. خوشحال میشوم به خودم میگویم دیدی کابوس تمام شد همهچیز شوخی مسخرهای بود. و حالا سعید خودش تماس گرفته، تماس گرفته که بگوید همهچیز شوخی بود. اما نه خواهر خانم سعید میخواهد خبر را به من بدهد. به مجید که یزد است زنگ میزنم همان که سعید را دایی سعید صدا میکرد میگویم دایی سعید رفت مجید جثهی کوچکی دارد . میان بغض و گریه یکی از آن تصویرها ظاهر میشود سعید با آن هیکل تنومند وسبیلها مجید را بغل میکند و وسط خوابگاه با هم لامبادا میرقند و خوابگاه را از خنده منفجر میکنند. آخرین بار دو سال پیش با همین مجید رفته بودیم خانهی سعید و من یک سال است که اصلا تهران نرفتهام. موقع نمایشگاه کتاب به سعید زنگ میزنم گمان میکند تهرانم میگوید بیا خانه. مثل همهی این سالها که کرمان بودم وهنگام نمایشگاه یکی دو روز مهمان سعید. حالا حسرتش به دلم مانده است کاش امسال هم آمده بودم. میتوانستم یک شب دیگر تا صبح با هم حرف بزنیم وسعید از همه چیز و همه جا بگوید حتی از طرحهایی برای فیلمنامه که هنوز یکی دو تایش دست من است سال 79 یکی از همین طرحهای سعید را تبدیل به سریالی 900 دقیقهای کردم و برای شبکه کرمان ساختم. سعید حتما از نشرآستانه میگفت واز قصههایی که قرار است از دهها ساعت نوار پیاده کند. و هی سیگار کنت بکشد آنقدر تا من هم که سیگاری نیستم همراهش بشوم. مثل آن وقتها که عاشق شده بود و سرگردان میان کشمکش تهران ، انزلی. که عاقبت پیروز شده بود، پیروز شده بود که حالا مهستی و سپنتا را تنها بگذارد برود..... کافه 78 که پاتوق بچهها شد. سعید را خبر کردم سعید از شرق تهران میآمد و من از غرب . هر هفته هم را میدیدیم من رفتم کرمان و سعید ماند وماند وماند تا... شرحش را محسن فرجی نوشته است. حالا خیال کن کودک درون آن مرد تنومند وسبیلو هنوز این اطراف پرسه میزند خیال کن که هیچکس نمرده، شهر خالی نیست همه تمام روز میرقصند خیال کن که هیچکس به دیواری سرنمیکوبد
عروس و داماد هم اتاقی های سعید هستند
همان که عروس را گریم کرده است یک تاب اضافه هم به سبیل سعید داده است
من و سعید
آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار
...
|+| نوشته شده توسط رضا زنگی آبادی در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 18:15 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1386اردیبهشت 1386 پيوندها
وب خوانی
سخن
هدایت
داستان ها:
گفتگوها:
نقدها:
نقدهای گاه گرازها: یزدان سلحشور
امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |